تبليغاتX
بشقاب پرنده - حکایت چوپان و گوسفندهایش 3

 

در پست هاي قبلي ادامه داستان اوليه - كه داستان چوپاني بود كه به دنبال گوسفندهاي گمشده اش مي گشت - را به سبك فيلم هاي هندي خوانديد. در اين پست همين روايت را به سبك داستان امير ارسلان رومي بخوانيد. فقط اگر سر مي زنيد نظر هم بدهيد كه ما پيش وجدان مان سر شكسته نباشيم. داستان را بخوانيد:

چون چوپان نامدار چشم بگشود، خود را در بیابانی برهوت دید که از هر سو تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان. با پای زخمی به راه افتاد تا مگر به آبادی برسد. روزها و روزها می رفت، لکن هیچ نشانی از آب و آبادانی نبود. قریب شش ماه تشنه و گرسنه می رفت، لکن هیچ نشانی از آب و آبادی نبود. قریب شش ماه تشنه و سرگشته در بیابان راه می پیمود و با خود می گفت: خدایا، نه می دانم به کدام سو بروم و نه می دانم که چه در انتظار من است. می رفت و می رفت تا آن که بی هوش به زمین افتاد.

در برآمدن آفتاب، چوپان نامدار چشم باز کرد و بعد سگی بزرگ را به بالای سر خود دید که قلاده ای از جنس طلا به گردن داشت. ترس در دلش افتاد. چوب دستی اش را برداشت و فریاد زد: مادرت به عزایت بنشیند! اگر قدم از قدم برداری، با یک ضربه چونان خیار تر به دو نیم ات می کنم.

سگ به حرف آمد و گفت: ای چوپان نامدار، از من نترس. من تاجری بودم و در ولایت فرنگ به نام خواجه کاووس که به قصد تجارت پای در ولایت شما نهادم، لکن به مکر قمروزیر به این شکل درآمده ام تا مال التجاره ام را از آن خود کند. حال هفت سال است که هر روز بر سر این راه می نشینم تا تو بیایی. بدان و آگاه باش که گوسفندهای تو در قلعه سنگباران طلسم شده اند. طلسم سنگ تنها با مغز سرفولادزره دیو باطل می شود که آن هم بعد از مرگ فولادزره، توسط مادرش ربوده شده است. مادر فولادزره در قلعه فازهر مخفی شده تا تو نتوانی طلسمات را باطل کنی. بدان که طلسمات تنها به دست تو باطل می شود.

چوپان نامدار از خواجه کاووس خداحافظی کرد و راه بیابان را در پیش گرفت. قریب شش ماه می رفت تا آن که سواد شهری از دور نمایان شد. چوپان نامدار از خود پرسید: خدایا! آیا این شهر دیوهاست یا شهر بنی آدم؟ اگر رفتم و در چنگ دیوها اسیر شدم، چه کسی طلسمات را باطل کند؟ ایستاد تا شب فرا رسید، پس لباس شبروان پوشید و پای در راه نهاد.

هنوز قدم از قدم برنداشته بود که از پشت سر شنید: ای فرزند بنی آدم! تو را به خدا اگر تو چوپان نامداری بگو! چوپان نامدار سربرگرداند و سگ سیاهی را دید. در دل گفت: مادرت به عزایت بنشیند! تو اسم مرا از کجا می دانی. نکند تو مادر فولادزره هستی که خود، خود را به این شکل درآورده ای! سربر کرد و پرسید:...

خوانندگان محترم اگر اجازه بدهید، سرتان را بیشتر از این به درد نیاورم. خلاصه اش این که چوپان نامدار هزار جور جک و جانور می بیند که هر کدام یک جوری طلسم شده اند و از هزار قلعه عجیب و غریب رد می شود و سرانجام مغز سر فولادزره را به دست می آورد و همه طلسمات را باطل می کند و بعد از آن با دختر خواجه کاووس عروسی می کند و همه در ولایت فرنگ جشن می گیرند و چوپان نامدار را بر تخت می نشانند. چوپان نامدار هم که به نان و نوایی رسیده، یادش می رود روزگاری گوسفندهایی داشت که دنبالشان می گشت.

 

+  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386     فضایی  |  مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin