يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود و اما ناقلان آثار و راويان اخبار و قصه گويان بيكار چنين حكايت و روايت كرده اند كه روزي روزگاري در روستايي دورافتاده، چوپاني زندگي مي كرد كه دست به خالي بندي اش حرف نداشت. چوپان كه گوسفندهاي آبادي را در همان تپه هاي اطراف ده مي چراند، هر از گاهي كه آفتاب داغ مي شد و حوصله اش سر مي رفت، به فكر يك تفريح سالم مي افتاد. اين بود كه داد مي زد: آي گرگ... آي گرگ... كمك كنيد كه دار و ندارمان از دست رفت...
مردم ده هم كه هر كدام سرشان به كار خودشان گرم بود، تا صداي چوپان رامي شنيدند، اگر آب دستشان بود سر مي كشيدند و به كمك چوپان مي دويدند، اما مي ديدند كه چوپان دارد قاه قاه مي خندد كه همولايتي ها اين هم دروغ اول آوريل بنده...
مردم روستا كه از دست دروغ هاي چوپان جان شان به لب رسيده بود، شروع كردند به نصيحت كردن چوپان، كه مرد حسابي اين چه كاري است كه انجام مي دهي؟ مگر كتاب فارسي كلاس سوم دبستان را نخوانده اي؟ با اين دروغهايي كه مي گويي اگر يك بار هم واقعا گرگ به گله بزند، هيچ كس حرفت را باور نمي كند، اما گوش چوپان دروغ گو به اين حرفها بدهكار نبود و همچنان هر از گاهي به تفريحات سالم مي پرداخت.
اما بشنويد از گرگ قصه كه جايي همانجاها براي خودش مي چرخيد و دروغ هاي چوپان دروغ گو را هم مي شنيد و كتاب فارسي كلاس سوم دبستان را هم خوانده بود، اين بود كه به سرش زد تا به گله حمله كند و دلي از عزا در بياورد، براي همين هم يك روز سر ظهر عين قهرمان شيرجه زني به قلب گله يورش برد و آن اتفاقي كه نبايد مي افتاد آفتاد.
چوپان دروغگو كه بارها و بارها مردم روستا را به بالاي تپه كشانده بود، حالا ديگر مي دانست كه اگر كمك هم بخواهد هيچ كس به كمكش نخواهد آمد. اما چكار مي توانست بكند؟ اين بود كه باز هم داد زد: آي گرگ آي گرگ...
حتما مي توانيد ادامه داستان را حدس بزنيد، چون شما هم كتاب فارسي كلاس سوم دبستان را خوانده ايد. اما بايد به اطلاع تان برسانم كه خير!
همين كه چوپان براي بار صدم داد زد: آي گرگ... آي گرگ... ، بازهم مردم روستا كه سرشان به كار خودشان گرم بود، اگر آب دست شان بود سر كشيدند و به كمك چوپان دويدند و چنان دماري از روزگار گرگ در آوردند كه در كتاب ركوردهاي گينس هم ثبت شد.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آموزش و پرورش بايد هر چه زودتر نسبت به باز نويسي متون كتاب هاي درسي اقدام كند.