خروس روباه را ديد كه مثل گوسفندها مشغول خوردن علف است. جلو رفت و با تعجب پرسيد: آقا روباهه چي شده؟نكنه طعم خروس يادت رفته؟!
روباه در حالي كه ساقه هاي خشك علف را به تلخي فرو مي داد گفت: نه يادم نرفته است، اما تو تنها خروسي هستي كه در اين اطراف باقي مانده است. اگر تو را هم بخورم ديگر با چه اميدي روزهاي كسالت بار آبادي را به شب برسانم و با چه خيالي شب هاي ساكت آبادي را صبح كنم؟
خروس كه ازسماجت روباه خسته شده بود، از توي انباري داد زد: آقا روباهه بهتر است خودت را خسته نكني. آخر من تا روز شنبه از اينجا بيرون نمي آيم.
روباه كه پشت در انباري دراز كشيده بود، گفت: اشكالي ندارد، من هم تا يك شنبه بيكارم.