در پست هاي قبلي ادامه داستان اوليه - كه داستان چوپاني بود كه به دنبال گوسفندهاي گمشده اش مي گشت - را به سبك فيلم هاي هندي خوانديد. در اين پست همين روايت را به سبك داستان امير ارسلان رومي بخوانيد. فقط اگر سر مي زنيد نظر هم بدهيد كه ما پيش وجدان مان سر شكسته نباشيم. داستان را بخوانيد:
چون چوپان نامدار چشم بگشود، خود را در بیابانی برهوت دید که از هر سو تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان. با پای زخمی به راه افتاد تا مگر به آبادی برسد. روزها و روزها می رفت، لکن هیچ نشانی از آب و آبادانی نبود. قریب شش ماه تشنه و گرسنه می رفت، لکن هیچ نشانی از آب و آبادی نبود. قریب شش ماه تشنه و سرگشته در بیابان راه می پیمود و با خود می گفت: خدایا، نه می دانم به کدام سو بروم و نه می دانم که چه در انتظار من است. می رفت و می رفت تا آن که بی هوش به زمین افتاد.
در برآمدن آفتاب، چوپان نامدار چشم باز کرد و بعد سگی بزرگ را به بالای سر خود دید که قلاده ای از جنس طلا به گردن داشت. ترس در دلش افتاد. چوب دستی اش را برداشت و فریاد زد: مادرت به عزایت بنشیند! اگر قدم از قدم برداری، با یک ضربه چونان خیار تر به دو نیم ات می کنم.
سگ به حرف آمد و گفت: ای چوپان نامدار، از من نترس. من تاجری بودم و در ولایت فرنگ به نام خواجه کاووس که به قصد تجارت پای در ولایت شما نهادم، لکن به مکر قمروزیر به این شکل درآمده ام تا مال التجاره ام را از آن خود کند. حال هفت سال است که هر روز بر سر این راه می نشینم تا تو بیایی. بدان و آگاه باش که گوسفندهای تو در قلعه سنگباران طلسم شده اند. طلسم سنگ تنها با مغز سرفولادزره دیو باطل می شود که آن هم بعد از مرگ فولادزره، توسط مادرش ربوده شده است. مادر فولادزره در قلعه فازهر مخفی شده تا تو نتوانی طلسمات را باطل کنی. بدان که طلسمات تنها به دست تو باطل می شود.
چوپان نامدار از خواجه کاووس خداحافظی کرد و راه بیابان را در پیش گرفت. قریب شش ماه می رفت تا آن که سواد شهری از دور نمایان شد. چوپان نامدار از خود پرسید: خدایا! آیا این شهر دیوهاست یا شهر بنی آدم؟ اگر رفتم و در چنگ دیوها اسیر شدم، چه کسی طلسمات را باطل کند؟ ایستاد تا شب فرا رسید، پس لباس شبروان پوشید و پای در راه نهاد.
هنوز قدم از قدم برنداشته بود که از پشت سر شنید: ای فرزند بنی آدم! تو را به خدا اگر تو چوپان نامداری بگو! چوپان نامدار سربرگرداند و سگ سیاهی را دید. در دل گفت: مادرت به عزایت بنشیند! تو اسم مرا از کجا می دانی. نکند تو مادر فولادزره هستی که خود، خود را به این شکل درآورده ای! سربر کرد و پرسید:...
خوانندگان محترم اگر اجازه بدهید، سرتان را بیشتر از این به درد نیاورم. خلاصه اش این که چوپان نامدار هزار جور جک و جانور می بیند که هر کدام یک جوری طلسم شده اند و از هزار قلعه عجیب و غریب رد می شود و سرانجام مغز سر فولادزره را به دست می آورد و همه طلسمات را باطل می کند و بعد از آن با دختر خواجه کاووس عروسی می کند و همه در ولایت فرنگ جشن می گیرند و چوپان نامدار را بر تخت می نشانند. چوپان نامدار هم که به نان و نوایی رسیده، یادش می رود روزگاری گوسفندهایی داشت که دنبالشان می گشت.
خروس روباه را ديد كه مثل گوسفندها مشغول خوردن علف است. جلو رفت و با تعجب پرسيد: آقا روباهه چي شده؟نكنه طعم خروس يادت رفته؟!
روباه در حالي كه ساقه هاي خشك علف را به تلخي فرو مي داد گفت: نه يادم نرفته است، اما تو تنها خروسي هستي كه در اين اطراف باقي مانده است. اگر تو را هم بخورم ديگر با چه اميدي روزهاي كسالت بار آبادي را به شب برسانم و با چه خيالي شب هاي ساكت آبادي را صبح كنم؟
طرح عدم تغيير ساعات رسمي كشور يكي از مهمترين طرح هايي است كه در قرن هاي اخير به دست متخصصان داخلي ارايه شده است. اهميت اين طرح تا جايي است كه يكي از پزشكان پر دغدغه تهران( كه به آقا باقر سلام مي رساند) طي نامه اي فاش ساخت كه تغيير ساعت رسمي كشور باعث افزايش حملات قلبي و مرگ و مير مي شود. خود من هم كه عنصر مهمي در نظام تصميم گيري كشور هستم، از روزي كه زمزمه تغيير ساعت رسمي دوباره مطرح شده است، حملات قلبي ام عود كرده و هم اكنون كه اين گزارش خبري را تنظيم مي كنم، يك قرص زيرزباني گذاشته ام زير زبانم.
طرح ننگين تغيير ساعت رسمي كشور كه پيش از اين به مدت قريب به 10، 12 سال به اجرا در مي آمد، لطمات جبران نشدني بر پيكره تمدن، خردورزي، اقتصاد، اكوسيستم و ژئوفيزيك كشور وارد كرد كه جبران آن در قرن هاي آتي، مشكل مي نمايد. اين لطمات تا حدي است كه پاره اي از آگاهان سياسي تغيير ساعت رسمي كشور را در سالهاي مذكور با عهدنامه تركمن چاي مقايسه كرده و آن را در برابر اين، كوچك دانسته اند.
با توجه به رسالت سنگيني كه بنده هم اكنون بر دوش دارم، به ميان اقشار مختلف مردم رفته و نظر آنها را درباره اهميت و عظمت و فوايد و خوبي هاي طرح عدم تغيير ساعت رسمي كشور جويا شده ام:
- يكي از انبوه كارگراني كه در حاشيه يك ميدان، به انتظار روزي نشسته اند: به نظر من مردم، بار ديگر، در برابر يك امتحان بزرگ قرار گرفته اند، در اين ميان نمايندگان مجلس بايد متوجه باشند كه اگر در تصويب طرح دولت براي عدم تغيير ساعت رسمي مشكل درست كنند، فردا در آزمون تاريخ، حال شان گرفته مي شود و اي بسا كه از جغرافي هم نمره نياورند.
- يك مفسد بزرگ اقتصادي كه اسمش هنوز اعلام نشده است: همانگونه كه همه با هم ديديم نظرات دولت درباره ساعت كار بانكها توانست منشا تحولات شگرفي در اجماع و اقتصاد باشد، قطعا نظراتي از اين دست، درباره ساعت رسمي كشور تحولاتي را باعث مي شود كه آن سرش ناپيدا. ما حمايت خود را از دولت اعلام مي كنيم.
- يك نفر از اقشار محروم ( دو دهك پايين جامعه) كه دچار مسموميت مصرف نفت شده: عدم تغيير ساعت، حق مسلم ماست.
- يك بانوي جوان با مانتوي كوتاه و عينك پنسي در حاشيه صد متري: بخدا اگه باز بخوان عقب جلو كنن ساعتا رو، من كه خودمو مي كشم.
- يك فيزيكدان ( استاد دانشگاه پيام نور) : اصلا از كجا معلوم كه زلزله هاي بزرگ سالهاي اخير مال همين تغيير ساعت ها نباشد. به هر حال وقتي شما نظم طبيعي زمين را ناديده بگيريد، خوب زمين هم عصباني مي شود ديگر.
- يك پرنده مهاجر كه تازه از سيبري رسيده است: قار قور قير دار دور دير ( چلنگر: ميگن اگه بازم بخواين ساعتا رو تغيير بدين، سال ديگه بجاي تالاب انزلي يك راست مي رم روي پشت بام سازمان ملل و چنان بلايي سر كاركنانش در مي آورم كه چند تا قطعنامه ديگر عليه ايران صادر كنند)
همون موقع گفتم حتما يه ريگي به كفشت بوده. نگو كك به تنبانت افتاده بوده و ما خبر نداشتيم. نگو شلوارت دو تا شده بوده و ما نمي دونستيم. هر بلايي سرت در بياد، حقته. اصلا آدمي كه كش شلوارش شل باشه، بايد هم از جوراباش يادش بره.

بانك جهاني و دادار دودور؟