در پست قبلی خواندید که چوپان قصه ما به دنبال گوسفندهایش ازدره به پایین پرت شد و زهوارش در رفت . حالا ادامه ماجرا را به سبک فیلم های هندی بخوانید:
راجا ـ یعنی همان چوپان قصه - آرام آرام به هوش می آید و با خودش می گوید: اگر همین جا بمانم، شام امشب گرگها فراهم است و احتمالاً تکه بزرگه ام- همان گوشم باشد- هم به دست نخواهد آمد. این است که کشان کشان تپه را دور می زند و می فهمد که پشت تپه یک روستاست. به هر جان کندنی هست، خودش را به اولین خانه روستا می رساند و در می زند. همین که دختر خانم محترمی در را باز می کند، راجا ناغافل از حال می رود.
راجا به هوش که می آید؛ می فهمد که گوسفندهایش توسط نوچه های «قادرخان» دزدیده شده اند. قادرخان یک راه زن سبیل کلفت است که چپ و راست از مردم روستا باج می گیرد و حتی پلیس اینترپل هم نمی تواند بگوید بالای چشمت ابروست.
توی قهوه خانه ده، راجا با پسرک دیگری به نام «راجو» دعوا می افتد، و بعد از دعوا چنان با هم دوست می شوند که بیا و ببین. راجا و راجو تصمیم می گیرند دمار از روزگار قادرخان دربیاورند. ناگهان چند سال می گذرد و راجو و راجا سوار بر اسب به قادرخان حمله می کنند. راجا اسب قادرخان را هی می کند و قادرخان به زمین می افتد و در یک صحنه فول اکشن، راجو با او گلاویز می شود. وقتی موفق می شود قادرخان را به زانو دربیاورد، شروع می کند به حرفهای خوب خوب زدن: [خوانندگان محترم! لطفاً این جای متن را با صدای خسرو خسروشاهی بخوانید] اوه قادرخان تو چرا این قدر بدی؟ چی میشه آدم خوبی بشی؟ اگه قول بدی دیگه کار بد نکنی، منم قول می دم به پلیسا که آخر فیلم پیداشون می شه تحویلت ندم... خب تو آزادی قادرخان! ولی قولت هیچ وقت یادت نره...