تا چند ساعت دیگر امسال هم می رود پیش آن سالهای گذشته. برو . دست حق به همراهت.
عيد آمد و آس و پاس مانديم
بي كفش و كت و لباس مانديم
از اول چون قناس بوديم
تا آخر هم قناس مانديم
امسال چو سال پيش، ما، باز
دور از رخ اسكناس مانديم
دارند همه كلاس خود را
ماييم كه بي كلاس مانديم
ما گوهر بحر شعر هستيم
افسوس كه ناشناس مانديم
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، چوپانی زندگی می کرد که از مال دنیا یک دل صاف داشت و یک گله گوسفند [راوی: خوانندگان محترم برای همذات پنداری بیشتر، لطفاً چشمهایتان را ببندید و خیال کنید که دارید «قصه ظهر جمعه» گوش می کنید. یکی از خوانندگان: اگر چشمهایمان را ببندیم، چطور قصه را بخوانیم؟! راوی: این دیگر به ما مربوط نیست] چوپان قصه ما هر روز گوسفندهایش را به صحرا می برد تا برای خودشان بچرند و دنبه شان گنده تر شود و به تنها چیزی که فکر نمی کرد، این بود که چطور مراقب گوسفندهایش باشد، تا این که ناگهان یک روز آن اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد [یکی از خوانندگان: چه اتفاقی؟! راوی: اگر اجازه بدهید، می خواهم همان را تعریف کنم. یکی از خوانندگان: بفرمایید:] بله! آن روز چوپان مثل همیشه بعد از آن که گوسفندهایش را حسابی چراند؛ آنها را به کنار چشمه آورد تا سیراب شوند. گوسفندها که سیراب شدند، چوپان همان کنار چشمه دراز کشید و شروع کرد به چرت زدن. چرت زدن همانا و خواب عمیق همانا.
عصر وقتی هوا داشت سرد می شد، چوپان ناگهان از خواب پرید و دید ای دل غافل، خبری از گله نیست که نیست! چوپان هر جایی را که به عقلش می رسید گشت و گشت؛ اما انگار گله دود شده و به زمین رفته بود [یکی از خوانندگان: آقا دود چون از جنس هوای داغ است، طبیعتاً باید به آسمان رفته باشد نه به زمین! راوی: راست می گویی خوشمزه؟ یکی از خوانندگان: آره جون تو!] بله داشتم برایتان تعریف می کردم که چوپان هر جایی را حدس بزنید گشت، اما اثری از آثار گله نبود که نبود. تنها یک جا مانده بود که چوپان هنوز آن جا را نگشته بود. آن جا هم جایی نبود جز... [یکی از خوانندگان: حتماً می خواهی بگویی دره آن طرف کوه... راوی: آقا لطفاً یکی گوش این خواننده محترم را بگیرد و از جمع خوانندگان بیرون بیندازد... بله... دست شما درد نکند. آن در را هم لطفاً محکم ببندید]بله، همان طور که حتماً فهمیدید، آن جا، جایی نبود جز دره آن طرف کوه. چوپان با خودش گفت: نکند گوسفندها از دره پایین رفته و توی صحرا گم شده باشند! این بود که با نگرانی یکی از سنگها پايين رفت و رفت تا به پايين برسد اما ناگهان يكي از سنگ ها از زیر پایش در رفت و چوپان قصه ما، بنده خدا ناغافل از آن بالا پرت شد پایین و از هوش رفت...
اوه ببين همين اولين پست چقدر طولاني شد...اگر خوانندگان محترم اجازه بدهند، از این جا به بعد، قصه را در پست هاي بعدي خدمتتان تعریف کنم، آن هم با روايت هاي مختلف. خوانندگان محترم اجازه می دهند؟[خوانندگان محترم: بعله. یکی از خوانندگان از پشت در: این لوس بازیها مال تازه کارهاست، نه برای تو که داری بازنشسته می شوی... آقا ولم کنید، دارید منو کجا می برید... کمک...کمک...]
در پست های بعدی ادامه این داستان را در روایت های مختلف بخوانید