انتصاب روح الله حسينيان به مقام مشاور سياسی و امنيتی رئيس جمهوری
سردار وفايي مشاور احمدينژاد شد
احمدي مقدم مشاور رئيسجمهور شد
...خواجه حافظ شيرازي هم به جمع مشاوران رييس جمهور پيوست.
مهرداد بذرپاش رييس كل امور مشاوران رييس جمهور با اعلام اين مطلب افزود: نطفه اين همكاري بعد از آن حال اساسي شكل گرفت كه خواجه به احمدي نژاد در صبح سفر به شيراز داد.
وي خواجه حافظ شيرازي را مشاور احمدي نژاد در امور شعر و ...شعر دانست و افزود: حقيقتا جاي اين پست مشاوره در ميان مشاوران احمدي نژاد خالي بود.
با توجه به اهميت جايگاه كليدي شهرداري و شخص شخيص شهردار و با توجه به آن كه اگر شهردار واقعا شهردار باشد بعدا مي تواند برود و رييس جمهور بشود و اگر شهردار، شهردار نباشد به اوين فرستاده مي شود و از آن جايي كه مشتاقان مهرورزي و خدمت مدتي است كه خيلي زياد شده اند، در نتيجه شوراي شهر تصميم دارد مثل بعضی از شهرهای دیگر در حركتي انقلابي از كليه داوطلبان تصدي پست شهرداري نام نويسي كرده و به قيد قرعه يكي شان را انتخاب نمايد. لذا از واجدان شرايط تقاضا مي شود با حضور خود زينت افزاي انتخابات ما باشند.
واجدان شرايط به نكات زير توجه داشته باشند:
حتما بايد از ادكلن هاي مناسب استعمال كنند، تا يك رايحه خوشي در فضاي شوراي شهر بپيچد.
مهم نيست كه كانديداي كار درست ما، عضو اتل متل ( ببخشيد علي البدل ) هم نشد، مهم همان رايحه خوش است كه بايد از همه جا متصاعد شود.
اگر كت و شلوار پوشيديد و انتخاب نشديد به ما مربوط نيست.
استفاده از كاپشن جاي خودش را دارد.
همين جا ورود اطلاح طلبان را هم به ناچار خوش آمد مي گوييم. فقط مراقب باشند كه فضا را خيلي «باراني» نكنند، چون جاده لغزنده مي شود.
شهردار آينده مي تواند نمدمال، پشتي پركن، موكت ساز يا فرش فروش باشد، اما به هيچ وجه نمي تواند قاليباف باشد.
در پست هاي قبلي ادامه داستان اوليه - كه داستان چوپاني بود كه به دنبال گوسفندهاي گمشده اش مي گشت - را به سبك فيلم هاي هندي خوانديد. در اين پست همين روايت را به سبك داستان امير ارسلان رومي بخوانيد. فقط اگر سر مي زنيد نظر هم بدهيد كه ما پيش وجدان مان سر شكسته نباشيم. داستان را بخوانيد:
چون چوپان نامدار چشم بگشود، خود را در بیابانی برهوت دید که از هر سو تا چشم کار می کرد بیابان بود و بیابان. با پای زخمی به راه افتاد تا مگر به آبادی برسد. روزها و روزها می رفت، لکن هیچ نشانی از آب و آبادانی نبود. قریب شش ماه تشنه و گرسنه می رفت، لکن هیچ نشانی از آب و آبادی نبود. قریب شش ماه تشنه و سرگشته در بیابان راه می پیمود و با خود می گفت: خدایا، نه می دانم به کدام سو بروم و نه می دانم که چه در انتظار من است. می رفت و می رفت تا آن که بی هوش به زمین افتاد.
در برآمدن آفتاب، چوپان نامدار چشم باز کرد و بعد سگی بزرگ را به بالای سر خود دید که قلاده ای از جنس طلا به گردن داشت. ترس در دلش افتاد. چوب دستی اش را برداشت و فریاد زد: مادرت به عزایت بنشیند! اگر قدم از قدم برداری، با یک ضربه چونان خیار تر به دو نیم ات می کنم.
سگ به حرف آمد و گفت: ای چوپان نامدار، از من نترس. من تاجری بودم و در ولایت فرنگ به نام خواجه کاووس که به قصد تجارت پای در ولایت شما نهادم، لکن به مکر قمروزیر به این شکل درآمده ام تا مال التجاره ام را از آن خود کند. حال هفت سال است که هر روز بر سر این راه می نشینم تا تو بیایی. بدان و آگاه باش که گوسفندهای تو در قلعه سنگباران طلسم شده اند. طلسم سنگ تنها با مغز سرفولادزره دیو باطل می شود که آن هم بعد از مرگ فولادزره، توسط مادرش ربوده شده است. مادر فولادزره در قلعه فازهر مخفی شده تا تو نتوانی طلسمات را باطل کنی. بدان که طلسمات تنها به دست تو باطل می شود.
چوپان نامدار از خواجه کاووس خداحافظی کرد و راه بیابان را در پیش گرفت. قریب شش ماه می رفت تا آن که سواد شهری از دور نمایان شد. چوپان نامدار از خود پرسید: خدایا! آیا این شهر دیوهاست یا شهر بنی آدم؟ اگر رفتم و در چنگ دیوها اسیر شدم، چه کسی طلسمات را باطل کند؟ ایستاد تا شب فرا رسید، پس لباس شبروان پوشید و پای در راه نهاد.
هنوز قدم از قدم برنداشته بود که از پشت سر شنید: ای فرزند بنی آدم! تو را به خدا اگر تو چوپان نامداری بگو! چوپان نامدار سربرگرداند و سگ سیاهی را دید. در دل گفت: مادرت به عزایت بنشیند! تو اسم مرا از کجا می دانی. نکند تو مادر فولادزره هستی که خود، خود را به این شکل درآورده ای! سربر کرد و پرسید:...
خوانندگان محترم اگر اجازه بدهید، سرتان را بیشتر از این به درد نیاورم. خلاصه اش این که چوپان نامدار هزار جور جک و جانور می بیند که هر کدام یک جوری طلسم شده اند و از هزار قلعه عجیب و غریب رد می شود و سرانجام مغز سر فولادزره را به دست می آورد و همه طلسمات را باطل می کند و بعد از آن با دختر خواجه کاووس عروسی می کند و همه در ولایت فرنگ جشن می گیرند و چوپان نامدار را بر تخت می نشانند. چوپان نامدار هم که به نان و نوایی رسیده، یادش می رود روزگاری گوسفندهایی داشت که دنبالشان می گشت.
خروس روباه را ديد كه مثل گوسفندها مشغول خوردن علف است. جلو رفت و با تعجب پرسيد: آقا روباهه چي شده؟نكنه طعم خروس يادت رفته؟!
روباه در حالي كه ساقه هاي خشك علف را به تلخي فرو مي داد گفت: نه يادم نرفته است، اما تو تنها خروسي هستي كه در اين اطراف باقي مانده است. اگر تو را هم بخورم ديگر با چه اميدي روزهاي كسالت بار آبادي را به شب برسانم و با چه خيالي شب هاي ساكت آبادي را صبح كنم؟
طرح عدم تغيير ساعات رسمي كشور يكي از مهمترين طرح هايي است كه در قرن هاي اخير به دست متخصصان داخلي ارايه شده است. اهميت اين طرح تا جايي است كه يكي از پزشكان پر دغدغه تهران( كه به آقا باقر سلام مي رساند) طي نامه اي فاش ساخت كه تغيير ساعت رسمي كشور باعث افزايش حملات قلبي و مرگ و مير مي شود. خود من هم كه عنصر مهمي در نظام تصميم گيري كشور هستم، از روزي كه زمزمه تغيير ساعت رسمي دوباره مطرح شده است، حملات قلبي ام عود كرده و هم اكنون كه اين گزارش خبري را تنظيم مي كنم، يك قرص زيرزباني گذاشته ام زير زبانم.
طرح ننگين تغيير ساعت رسمي كشور كه پيش از اين به مدت قريب به 10، 12 سال به اجرا در مي آمد، لطمات جبران نشدني بر پيكره تمدن، خردورزي، اقتصاد، اكوسيستم و ژئوفيزيك كشور وارد كرد كه جبران آن در قرن هاي آتي، مشكل مي نمايد. اين لطمات تا حدي است كه پاره اي از آگاهان سياسي تغيير ساعت رسمي كشور را در سالهاي مذكور با عهدنامه تركمن چاي مقايسه كرده و آن را در برابر اين، كوچك دانسته اند.
با توجه به رسالت سنگيني كه بنده هم اكنون بر دوش دارم، به ميان اقشار مختلف مردم رفته و نظر آنها را درباره اهميت و عظمت و فوايد و خوبي هاي طرح عدم تغيير ساعت رسمي كشور جويا شده ام:
- يكي از انبوه كارگراني كه در حاشيه يك ميدان، به انتظار روزي نشسته اند: به نظر من مردم، بار ديگر، در برابر يك امتحان بزرگ قرار گرفته اند، در اين ميان نمايندگان مجلس بايد متوجه باشند كه اگر در تصويب طرح دولت براي عدم تغيير ساعت رسمي مشكل درست كنند، فردا در آزمون تاريخ، حال شان گرفته مي شود و اي بسا كه از جغرافي هم نمره نياورند.
- يك مفسد بزرگ اقتصادي كه اسمش هنوز اعلام نشده است: همانگونه كه همه با هم ديديم نظرات دولت درباره ساعت كار بانكها توانست منشا تحولات شگرفي در اجماع و اقتصاد باشد، قطعا نظراتي از اين دست، درباره ساعت رسمي كشور تحولاتي را باعث مي شود كه آن سرش ناپيدا. ما حمايت خود را از دولت اعلام مي كنيم.
- يك نفر از اقشار محروم ( دو دهك پايين جامعه) كه دچار مسموميت مصرف نفت شده: عدم تغيير ساعت، حق مسلم ماست.
- يك بانوي جوان با مانتوي كوتاه و عينك پنسي در حاشيه صد متري: بخدا اگه باز بخوان عقب جلو كنن ساعتا رو، من كه خودمو مي كشم.
- يك فيزيكدان ( استاد دانشگاه پيام نور) : اصلا از كجا معلوم كه زلزله هاي بزرگ سالهاي اخير مال همين تغيير ساعت ها نباشد. به هر حال وقتي شما نظم طبيعي زمين را ناديده بگيريد، خوب زمين هم عصباني مي شود ديگر.
- يك پرنده مهاجر كه تازه از سيبري رسيده است: قار قور قير دار دور دير ( چلنگر: ميگن اگه بازم بخواين ساعتا رو تغيير بدين، سال ديگه بجاي تالاب انزلي يك راست مي رم روي پشت بام سازمان ملل و چنان بلايي سر كاركنانش در مي آورم كه چند تا قطعنامه ديگر عليه ايران صادر كنند)
همون موقع گفتم حتما يه ريگي به كفشت بوده. نگو كك به تنبانت افتاده بوده و ما خبر نداشتيم. نگو شلوارت دو تا شده بوده و ما نمي دونستيم. هر بلايي سرت در بياد، حقته. اصلا آدمي كه كش شلوارش شل باشه، بايد هم از جوراباش يادش بره.

بانك جهاني و دادار دودور؟
يكي بود يكي نبود، غير از خدا هيچ كس نبود و اما ناقلان آثار و راويان اخبار و قصه گويان بيكار چنين حكايت و روايت كرده اند كه روزي روزگاري در روستايي دورافتاده، چوپاني زندگي مي كرد كه دست به خالي بندي اش حرف نداشت. چوپان كه گوسفندهاي آبادي را در همان تپه هاي اطراف ده مي چراند، هر از گاهي كه آفتاب داغ مي شد و حوصله اش سر مي رفت، به فكر يك تفريح سالم مي افتاد. اين بود كه داد مي زد: آي گرگ... آي گرگ... كمك كنيد كه دار و ندارمان از دست رفت...
مردم ده هم كه هر كدام سرشان به كار خودشان گرم بود، تا صداي چوپان رامي شنيدند، اگر آب دستشان بود سر مي كشيدند و به كمك چوپان مي دويدند، اما مي ديدند كه چوپان دارد قاه قاه مي خندد كه همولايتي ها اين هم دروغ اول آوريل بنده...
مردم روستا كه از دست دروغ هاي چوپان جان شان به لب رسيده بود، شروع كردند به نصيحت كردن چوپان، كه مرد حسابي اين چه كاري است كه انجام مي دهي؟ مگر كتاب فارسي كلاس سوم دبستان را نخوانده اي؟ با اين دروغهايي كه مي گويي اگر يك بار هم واقعا گرگ به گله بزند، هيچ كس حرفت را باور نمي كند، اما گوش چوپان دروغ گو به اين حرفها بدهكار نبود و همچنان هر از گاهي به تفريحات سالم مي پرداخت.
اما بشنويد از گرگ قصه كه جايي همانجاها براي خودش مي چرخيد و دروغ هاي چوپان دروغ گو را هم مي شنيد و كتاب فارسي كلاس سوم دبستان را هم خوانده بود، اين بود كه به سرش زد تا به گله حمله كند و دلي از عزا در بياورد، براي همين هم يك روز سر ظهر عين قهرمان شيرجه زني به قلب گله يورش برد و آن اتفاقي كه نبايد مي افتاد آفتاد.
چوپان دروغگو كه بارها و بارها مردم روستا را به بالاي تپه كشانده بود، حالا ديگر مي دانست كه اگر كمك هم بخواهد هيچ كس به كمكش نخواهد آمد. اما چكار مي توانست بكند؟ اين بود كه باز هم داد زد: آي گرگ آي گرگ...
حتما مي توانيد ادامه داستان را حدس بزنيد، چون شما هم كتاب فارسي كلاس سوم دبستان را خوانده ايد. اما بايد به اطلاع تان برسانم كه خير!
همين كه چوپان براي بار صدم داد زد: آي گرگ... آي گرگ... ، بازهم مردم روستا كه سرشان به كار خودشان گرم بود، اگر آب دست شان بود سر كشيدند و به كمك چوپان دويدند و چنان دماري از روزگار گرگ در آوردند كه در كتاب ركوردهاي گينس هم ثبت شد.
ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه آموزش و پرورش بايد هر چه زودتر نسبت به باز نويسي متون كتاب هاي درسي اقدام كند.
خروس كه ازسماجت روباه خسته شده بود، از توي انباري داد زد: آقا روباهه بهتر است خودت را خسته نكني. آخر من تا روز شنبه از اينجا بيرون نمي آيم.
روباه كه پشت در انباري دراز كشيده بود، گفت: اشكالي ندارد، من هم تا يك شنبه بيكارم.
در پست قبلی خواندید که چوپان قصه ما به دنبال گوسفندهایش ازدره به پایین پرت شد و زهوارش در رفت . حالا ادامه ماجرا را به سبک فیلم های هندی بخوانید:
راجا ـ یعنی همان چوپان قصه - آرام آرام به هوش می آید و با خودش می گوید: اگر همین جا بمانم، شام امشب گرگها فراهم است و احتمالاً تکه بزرگه ام- همان گوشم باشد- هم به دست نخواهد آمد. این است که کشان کشان تپه را دور می زند و می فهمد که پشت تپه یک روستاست. به هر جان کندنی هست، خودش را به اولین خانه روستا می رساند و در می زند. همین که دختر خانم محترمی در را باز می کند، راجا ناغافل از حال می رود.
راجا به هوش که می آید؛ می فهمد که گوسفندهایش توسط نوچه های «قادرخان» دزدیده شده اند. قادرخان یک راه زن سبیل کلفت است که چپ و راست از مردم روستا باج می گیرد و حتی پلیس اینترپل هم نمی تواند بگوید بالای چشمت ابروست.
توی قهوه خانه ده، راجا با پسرک دیگری به نام «راجو» دعوا می افتد، و بعد از دعوا چنان با هم دوست می شوند که بیا و ببین. راجا و راجو تصمیم می گیرند دمار از روزگار قادرخان دربیاورند. ناگهان چند سال می گذرد و راجو و راجا سوار بر اسب به قادرخان حمله می کنند. راجا اسب قادرخان را هی می کند و قادرخان به زمین می افتد و در یک صحنه فول اکشن، راجو با او گلاویز می شود. وقتی موفق می شود قادرخان را به زانو دربیاورد، شروع می کند به حرفهای خوب خوب زدن: [خوانندگان محترم! لطفاً این جای متن را با صدای خسرو خسروشاهی بخوانید] اوه قادرخان تو چرا این قدر بدی؟ چی میشه آدم خوبی بشی؟ اگه قول بدی دیگه کار بد نکنی، منم قول می دم به پلیسا که آخر فیلم پیداشون می شه تحویلت ندم... خب تو آزادی قادرخان! ولی قولت هیچ وقت یادت نره...
تا چند ساعت دیگر امسال هم می رود پیش آن سالهای گذشته. برو . دست حق به همراهت.
عيد آمد و آس و پاس مانديم
بي كفش و كت و لباس مانديم
از اول چون قناس بوديم
تا آخر هم قناس مانديم
امسال چو سال پيش، ما، باز
دور از رخ اسكناس مانديم
دارند همه كلاس خود را
ماييم كه بي كلاس مانديم
ما گوهر بحر شعر هستيم
افسوس كه ناشناس مانديم